در آن وضعیت با وجود صدای جیغ من و حرف زدن، بقیه بچهها اصلا از خواب ناز بیدار نشدند. به سربازان جیشالحر خبر رسیده بود که یک ایرانی در این خانه زندگی میکند. کمی نشستند و قهوهشان را خوردند و گمان کردند که آن خبر اشتباهی بوده و هیچ زن ایرانیای در این خانه نیست. بعدا احساس کردیم آن زن کرد که من و بچهها را از فرودگاه آورده بود، این دردسر را از سر کینهای که از جمیله گرفته بود برایمان درست کرده است.
دیگر کار از زشتی و زیبایی و این حرفها میگذرد؛ جنگی که به شهرها وارد میشود هیولایی شده که پشت آدمها را خم میکند، میترساندشان و مستاصلشان میکند طوری که مرگ بشود آرزویی شیرین برای زنان و کودکانی که گیر افتادهاند در چنگ این هیولا. سیده ماهرخ حسینی یکی از این زنانی است که در چنگ هیولای جنگ گیر میافتد، میترسد، مستاصل میشود، آرزوی مرگ میکند؛ اما مقاومت و اقتداری که پشتِ همهی ترسهایش نهفته است، بلندش میکند، صبوری میکند و برای بچههایش مادری میکند.