«مرا پیدا کن» را پیدا کنید و بخونید!

احسان نوری

در منزل نیز سرم رفت توی لاک کتاب. تا فهمیدم همسر جان توجه‌اش جلب شده گفتم: «تمومش کردم بعد شما بخون!» گفت: «حالا بذار بقیه کتاب‌هایی که باید بخونم رو بخونم بعد برسه به این!» گفتم: «اونا رو وللش! این رو بذار تو اولویت»

مکالمه‌مان تمام شد و من خواندم و خواندم و خواندم. عادت ندارم در خانه خیلی کتاب بخوانم. اما این بار فرق می‌کرد. گاهی در طول روز چیزی می‌دیدیم یا اتفاقی می‌افتد که من صحنه صحنه کتاب در ذهنم می‌آمد و هی می‌خواستم صحبت کنم و با همسر جان وارد دیالوگ بشوم اما نمیشد و تنها حرفم این بود: «حیف اسپویل میشه وگرنه الان یک چیزی داشتم تا بهت بگم!» همه این‌ها مزید بر علت میشد تا او شاخک‌هایش بیشتر تیز شود.

در روز دوم من کتاب را به نصفه رساندم و از نظر خودم برگشتم. بعد از افطار به همسر جان گفتم: «من اشتباه کردم. نخونیش بهتره!» با تعجب گفت: «وا! براچی؟» گفتم: «آخه ذهنت رو درگیر می‌کنه. وللش!»

ساعت‌های دوازده خوابم برد. برای سحری که بیدار شدم همسر جان بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «تا صفحه ۱۴۰ خوندم!» آنجا بود که دیالوگ شکل گرفت! چه تحلیل و حرف‌هایی که نزدیم. حرف‌هایی که میترسم اینجا بگویم. چون خطر اسپویل خیلی خیلی زیاد است.

فضا رقابتی شد. برای به دست گرفتن کتاب از هم سبقت می‌گرفتیم. من سرویس بهداشتی می‌رفتم او کتاب را برمی‌داشت. او می‌رفت من برمی‌داشتم. من نماز می‌خواندم او برمی‌داشت. او می‌خواند من برمی‌داشتم. فقط کافی بود یکی دستش برود سمت موبایل، تا کتاب از دستش دربرود! به علت مهارت تندخوانی همسرجان به من رسید و چند فصلی را با هم خواندیم. آن‌قدر خواندیم که چشم‌هایمان سنگین شد ‌و خوابمان برد. خوابی که قبلش با تحلیل شخصیت‌های کتاب منجر شد.